try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:
امروز: سه شنبه, 7 مرداد, 1393

گذري كوتاه بر سياست هاي خارجي ايران و امريكا

Send to friendSend to friend
نام نویسنده: 
علي عبدالله خاني

مكاتب سه گانه
سياست خارجي آمريكا در طول حيات خود بر پايه يا متأثر از يك و يا تركيبي از سه مكتب هاميلتونيسم، جكسونيسم و ويلسونيسم بوده است. به علاوه، ماهيت و ساختار نظام بين الملل، تصميم سازان مانند لابي‌ها، افكار عمومي و رسانه ها و به تبع آن، گفتمان هاي مسلط بر دولت‌هاي مختلف آمريكا، دوره‌هاي گوناگون سيستم روابط و تعاملات بين المللي اين كشور را شكل داده اند.
شناخت مكاتب سه گانه و دكترين‌هايي كه پيرامون هر يك از اين مكاتب از سوي روساي جمهور ايالات متحده و يا همكاران ايشان تعقيب گرديده است، به علاوه؛ تصميم سازان، تصميم گيران و ساختار نظام بين الملل، راهنماي بسيار مناسبي براي ارزيابي ميدان عمل سياست خارجي آمريكا و جهت گيري هاي استراتژيك آن در دوره كنوني مي‌باشد و تا حدودي مي‌تواند پاسخ برخي سوالات اساسي و مطرح در كشورمان را در زمينه تعامل و تقابل ميان ايالات متحده با جمهوري اسلامي ايران روشن نمايد.
مكتب هاميلتونيسم؛
يكي از مكاتب سه گانه مسلط بر سياست خارجي آمريكا و اولين مكتب فكري شكل گرفته در اين زمينه در ايالات متحده مي‌باشد كه در دوران اوليه رياست جمهوري جورج واشنگتن ايجاد گرديد. اين مكتب، بر مبناي دو اصل «حفظ محوري» از راه تعادل قوا و «بسط محوري» از طريق ارائه الگوي جهاني متكي مي‌باشد. در همين چارچوب، خطوط و مباني اصلي اين مكتب را چنين مي‌توان تشريح نمود:
الف. اعتقاد به اصل تعادل قوا در اروپا و پيگيري مصرانه آن: در دوران هاميلتون ترس از هجوم به نيم كره غربي، به يكي از دغدغه هاي اصلي سياست خارجي تبديل گشته بود و دولت مردان آمريكايي تلاش داشتند تا ميان دو قدرت اصلي آن روزگار، يعني فرانسه و انگليس تعادل و موازنه برقرار سازند. براي اين منظور؛ هرگاه يكي از دو قدرت تضعيف مي‌گشت، آمريكا در كنار كشور ضعيف قرار مي‌گرفت؛ تا تعادل و موازنه، مجدداً برقرار گردد. اما هيچ گاه اين حمايت، كامل و همه جانبه نبود و صرفاً تا مقطع ايجاد موازنه دنبال مي‌گرديد.
ب:تأكيد بر ارزش هاي آمريكايي به جاي منافع آمريكا در خارج از كشور: مكتب هاميلتونيسم بيش از آنكه «منافع محور» باشد، «ارزش محور» بوده است و اصولاً اقدام به جنگ و درگيري در خارج از كشور به منظور كسب منافع را مردود مي‌شمرده و به جاي آن، بر گسترش ارزش‌هاي آمريكايي در جهان خارج تأكيد داشته است.
از نظر مكتب هاميلتوني؛ گسترش ارزش‌هاي آمريكايي در جهان، نه با فعاليت‌هاي خارجي بلكه صرفاً از طريق قراردادن يك الگوي موفق و پذيرش اختياري ساير نقاط جهان پي گيري مي‌شد. بنابراين، مطابق انديشه و مكتب هاميلتوني، ارزش‌هاي آمريكايي از سوي آمريكايي‌ها به ديگران منتقل نمي‌گرديد، بلكه كشورها و جوامع با ديدن شهري بر فراز تپه كه نور افشاني مي‌كند، آن را الگوي خود قرار مي‌دادند.
به دنبال مبارزات استقلال طلبانه يوناني‌ها در سال 1821 براي رهايي از حكومت عثماني، افكار عمومي آمريكا (بر اساس انديشه مكتب هاميلتوني) از دولت آن كشور خواستند كه بر اساس اصول وارزش‌هاي آمريكايي از مبارزات استقلال طلبانه وقت ايالات متحده، مواضع كشورش را در برابر اين رويداد اعلام نمود، مواضعي كه به خوبي نمايان گر مباني و اصول مكتب هاميلتوني بود. وي گفت: «هر جا معيار آزادي و استقلال مطرح شود، قلب آمريكا و دعاي خير آن وجود خواهد داشت. ولي آمريكا به قصد يافتن و نابود ساختن هيولاها به خارج نمي‌رود.
آمريكا خواستار آزادي و استقلال براي همگان است. آمريكا قهرمان و حامي خودش مي‌باشد. اين كشور با استقرار نظام مناسب در قلمرو خود، آرماني كلي را توصيه خواهد كرد. آمريكا به خوبي مي‌داند كه اگر يك بار براي ارزش‌هايي غير از ارزش‌هاي خودش- حتي اگر اين مسئله كسب استقلال براي يك كشور خارجي باشد – اقدام كند؛ احتمالاً خود را در موقعيتي قرار خواهد داد كه قدرت خروج از آن را نخواهد داشت. آمريكا ممكن است با شركت در جنگ‌هاي منفعت طلبانه و توطئه، حرص و آز، حسادت و جاه طلبي فردي، كه رنگ، بو و ظاهر آزادي را مي‌گيرد؛ ديكتاتور جهان بشود اما در اين صورت ديگر فرمان رواي روح خودش نخواهد بود».
در اين بيانات، تمامي انديشه ها و مباني مكتب هاميلتوني نهفته است و گوياي اين مطلب است كه آمريكا حاضر نيست براي گسترش ارزش‌هاي مورد قبول خود، در ديگر نقاط جهان مداخله نمايد. اين كشور تنها مي‌تواند حمايت معنوي ازآنان داشته باشد. از سوي ديگر، مداخله نظامي به قصد كسب منافع، در نهايت به ضرر آمريكا و ارزش‌هاي آن خواهد بود.
ج مكتب هاميلتوني آمريكا را يك آرمان نجات بخش تلقي مي‌كند و معتقد است، اين كشور بايد آن قدر از درون خود را تقويت كند و ارزش‌هاي خودش را توسعه بخشد كه بتواند الگو و سرمشق ديگر كشورها قرار گيرد و از اين طريق ارزش‌هاي آمريكايي را جهاني نمايد.
مكتب جكسونيسم
دومين مكتب مسلط بر سياست خارجي آمريكا و مبناي اصلي آن، منافع ملي اين كشور است. اين مكتب داراي درون مايه اي واقع گرا و بيشتر مبتني بر اصل قدرت مي‌باشد. درون مايه اين مكتب، به دور از آرمان‌هاي منجيانه و اهداف ايده آليستي است. مباني و تفكر مكتب جكسونيسم تقريباً در تقابل با مكتب هاميلونيسم قرار دارد و مهم‌ترين محورها و اصول آن به شرح زير است:
الف: منافع ملي، سكان دار سياست و روابط خارجي آمريكا: بر همين اساس؛ اصل مداخله آمريكا در نقاط مختلف جهان پذيرفته شده است؛ اما اين مداخله نه به دليل ملاحظات بشر دوستانه و مباني اخلاقي، بلكه براي حفظ منافع آمريكا از هرگونه خطري، ضروري است. بنابراين اصل، آمريكا دوستان دائمي ندارد، بلكه داراي منافع دائمي است. لذا؛ امكان دارد در برخي زمان‌ها و مكان‌ها چشم خود را بر اقدامات دردمنشانه ديگر كشورها ببندد، يا به دوستان قديمي خود پشت كند و با دشمنان خود كنار بيايد.
ب. حفظ و گسترش موقعيت آمريكا به عنوان يك ابرقدرت: در اين چارچوب، قدرت؛ داراي اهميت قابل توجهي است و مفاهيم اساسي و مهمي همچون عدالت متاثر از آن مي‌باشد. در همين خصوص، تئودور روزولت مي‌گويد: «عدالت آبكي بدون قدرت، بدتر از قدرت بدون عدالت است».
محوريت قدرت و همراه بودن آن با اصل منافع، محرك‌هاي قوي براي مداخله آمريكا در نقاط مختلف جهان بوده است. به گونه اي كه روزولت در دوران رياست جمهوري خويش در هائيتي مداخله كرد، شورش‌ها را در پاناما سازماندهي نمود و به تكميل پاناما همت گماشت؛ و از همه مهم‌تر در سال 1906 نيروهاي آمريكايي را براي اشغال كوبا گسيل داشت.
ج. امنيت و ارزش‌هاي آمريكايي: هرگونه تعدي و تجاوز مستقيم از سوي كشورها و جوامع خارجي به امنيت و ارزش‌هاي آمريكايي، غير قابل پذيرش است و در صورت چنين اقدامي، عكس العمل و واكنش سريع و همه جانبه ايالات متحده، ضروري و اجتناب ناپذير است.
مكتب ويلسونيسم
سومين مكتب در حوزه سياست و روابط خارجي آمريكاست، كه به دنبال دو مكتب پيشين و به دست ويلسون، يكي از روساي جمهور آمريكا، شكل گرفت. اين مكتب مانند مكتب هاميلتون براي جهاني شدن ارزش‌هاي آمريكايي و به طول كلي آمريكايي شدن جهان اهميت بسيار زيادي قائل است. اما بر خلاف هاميلتونيسم، آن را نه از طريق استحكام بخشيدن به نهادهاي داخلي و افزايش كارآيي، بلكه با ماجراجويي هاي خارجي و ملاحظات نظامي در نقاط مختلف جهان پي گيري مي‌كند. برخي از مهم‌ترين مباني و اصول اين مكتب به شرح زير است:
الف. ويلسونيسم انگاره منافع ملي را به عنوان معياري از خودپسندي ملي براي مداخله جهاني رد مي كند و معتقد به مداخله در نقاط مختلف جهان براي كسب منافع ملي نمي‌باشد. در همين خصوص، ويلسون به هنگام وارد شدن آمريكا در جنگ جهاني اول، البته پس از يك وقفه 5/2 ساله، گفت: «ما خوشحاليم كه به خاطر صلح نهايي جهان مي‌جنگيم، جهان بايد براي دمكراسي، امن گردد و صلح آن بايد بر اساس بنيان‌هاي آزموده شده براي آزادي سياسي، برقرار گردد».
بنابراين؛ در مكتب ويلسونيسم هدف از جنگ، بازسازي جهان مطابق با الگوي آمريكايي است.
ب. دگرگوني در نظام جهاني: مكتب ويلسونيسم؛ اصل ايجاد تعادل قوا را در جهان، اصلي معقول و مناسب براي سياست خارجي آمريكا نمي‌داند و قائل به مداخله و تغيير جهان مطابق با الگوي آمريكا مي‌باشد.
ج. اصل؛ ارزش‌هاي آمريكايي است: بر اساس تفكرات و انديشه‌هاي اين مكتب، اصل و مبنا ارزش هاي آمريكايي است. بنابراين، مداخله در جهان براي حاكم كردن الگوها و ارزش هاي آمريكايي و آمريكايي كردن جهان صورت مي‌گيرد؛ نه براي كسب منافع زودگذر و آني. از سوي ديگر، ممكن است مداخلات آمريكا در نقاط مختلف جهان با منافع آن نيز سازگار باشد، اما چنانچه مداخله نظامي بتواند در تثبيت ارزش‌هاي آمريكايي كمك كند، حتي اگر هيچ گونه منافعي نيز در آن منطقه براي آمريكا نتوان ترسيم نمود؛ اين مداخله بايد حتماً انجام شود. در همين خصوص، استروب تالبوت، معاون وزير خارجه دولت كلينتون، مي‌گويد: «حمايت، پيشبرد و دفاع از دمكراسي در كشورهاي ديگر جوهر و نمونة باز رئاليسم است».
اين سخنان بيشتر براي رد اظهارات رئاليست هايي است كه اعتقاد دارند، ارزش‌ها و منافع آمريكا همديگر را تقويت نمي‌كنند. در حالي كه، پيروان مكتب ويلسونيسم معتقدند، ارزش‌هاي آمريكايي خود از منافع بارز آمريكا است و براي اين منظور پيروان اين مكتب، از جمله كلينتون تلاش نمودند تا تعريف جديدي از منافع ملي ارائه دهند. به گونه اي كه در بر گيرنده ارزش‌هاي آمريكايي نيز باشد.
د. دمكراسي‌ها با هم نمي‌جنگند و كشورهايي كه دمكراسي را انتخاب نمايند، جنگ را انتخاب نمي‌كنند.
مطابق با اصول اين مكتب، چنانچه در كشورهاي جهان دمكراسي حاكم گردد، منازعه ميان اين كشورها و آمريكا به حداقل ممكن خواهد رسيد؛ مشتركات آمريكا با چنين كشورهايي افزايش و پتانسيل هاي بالقوه منازعه ملي، منطقه اي و بين المللي كاهش خواهد يافت.
قابل يادآوري است كه سه مكتب فكري فوق، همگي قبل از جنگ جهاني اول شكل گرفتند و بعد از آن، دكترين‌ها و استراتژي هاي امنيت ملي آمريكا از يك يا تركيبي از اين سه مكتب متأثر بوده است. با توجه به جهت گيري هاي خارجي هر يك از مكاتب سه گانه، چنين بر مي‌آيد كه سه مكتب مذكور؛ شالوده و اساس سياست و روابط خارجي آمريكا را در جهان شكل داده‌اند.
در اين راستا، بيشتر استراتژي ها و دكترين‌هاي امنيت ملي آمريكا متأثر از اين مكاتب بوده است؛ و دكترين‌ها و استراتژي هاي برخي از رؤساي جمهور آمريكا از جمله: روزولت، ترومن، نيكسون، ريگان، بوش، كلينتون و جورج دبليو بوش ضمن برخورداري از انجام بيشتر، از مصاديق بارز انطباق مباني سياست خارجي آمريكا با يك يا تركيبي از مكاتب سه گانه مذكور مي‌باشند.
2. دكترين‌هاي آمريكا در روابط خارجي
تئودور روزولت، آمريكا را نه يك آرمان نجات بخش، بلكه يك ابرقدرت مي‌دانست و براي منافع و قدرت آن، اولويت قائل مي‌شد؛ و به طور صريح و واضح در تقابل با مكتب هاميلتونيسم، حركت خود را آغاز كرد. روزولت، اعتقادي به دفاع از كشورهاي ضعيف در برابر ديگر قدرت‌ها نداشت و معتقد بود، كشوري كه نتواند از خود دفاع كند، ديگر كشورها نيز نمي‌توانند از آن دفاع نمايند. در دكترين روزولت، حق دخالت در نيم كره غربي براي آمريكا در نظر گرفته شده بود؛ ولي اين مداخله نه براي جلوگيري از دخالت خارجي ها- اصلي كه در كمترين مونرو بر آن تأكيد شده بود- بلكه براي حمايت و حفاظت از منافع آمريكا در حيات خلوت اين كشور صورت مي‌گرفت. دوران روزولت سرشار از مداخلات آمريكا در امور داخلي كشورهاي آمريكاي لاتين است. دخالت در هائيتي، پشتيباني از شورش در پاناما براي استقلال، مداخله در جمهوري دومينيكن و اعزام نيروهاي نظامي براي اشغال كوبا در سال 1906، از جمله اقدامات مداخله گرانه وي بوده است.
دكترين ترومن، در شرايط پس از جنگ جهاني دوم و آغاز دوران جنگ سرد تدوين شد. در اين دكترين، ابتدا بر حضور و دفاع از كشورهاي، تركيه و ايران در برابر كمونيست تأكيد گرديد و سپس (در سال 1949) دفاع از كل اروپا درآن گنجانده شد. لذا؛ براي اولين بار مداخله آمريكا از حيات خلوت اين كشور به بخش بسيار گسترده اي از جهان، به ويژه اروپاي غربي سرايت كرد.
بر اساس اين دكترين، آمريكا وظيفه حفاظت و دفاع از كشورهاي غير كمونيست جهان را در برابر مداخلات خارجي و شورش‌هاي داخلي عهده دار شد و چنانچه تهديدي متوجه منافع و مقاصد آمريكا در اين مناطق مي‌گرديد، ديپلماسي پنهان؛ فعاليت هاي پشت پرده و براندازي خاموش، به عنوان استراتژي اصلي دكترين ترومن براي مهار و خنثي سازي تهديدات، مورد استفاده قرار مي‌گرفت.
در اين ميان، كودتا عليه دولت قانوني دكتر محمد مصدق در سال 1953 و سرنگوني وي؛ سرنگوني دولت جاكوبو آرينز در سال 1954 در گواتمالا؛ سرنگوني دولت جوان بوش در سال 1963 در جمهوري دومينيكن؛ در هم كوبيدن و شكست نيروهاي انقلابي وفادار به پاتريس لومومبا در سال 1964 در كنگرة مبارزة تبليغاتي براي سرنگوني دولت سر كار نو در سال 1965 در اندونزي؛ كمك به سرنگوني دولت جورج پاپاندرئو و قرار دادن جو پاپادوپولوس به جاي او در سال 1967 در يونان و مداخله در سرنگوني دولت نوردوم سيهانوك در سال 1970 در كامبوج، نمونه‌هاي آشكاري از مداخله آمريكا در نقاط مختلف جهان، بر اساس دكترين ترومن و به بهانه جلوگيري از نفوذ كمونيسم و در واقع براي تسلط و استيلاي آمريكا بر نقاط مختلف جهان مي‌باشد.
دكترين ترومن كه هم زمان با ورود وي به كاخ سفيد در سال 1945، بر امنيت ملي آمريكا مسلط شد؛ تا اوايل دهه هفتاد، روح قالب و مسلط بر استراتژي و سياست‌هاي آمريكا در جهان خارج بود.
بر اساس اين دكترين، تلاش‌هاي آمريكا براي تأثيرگذاري بر سياست‌هاي داخلي ساير كشورها، از طريق عمليات پنهان؛ ديپلماسي پنهان و براندازي خاموش انجام مي‌گرفت. مداخله رسمي در ديگر كشورها، هنوز جزء پذيرفته شده اي از سياست خارجي آمريكا در نيامده بود و ترديدهاي وستفاليايي (تأكيد بر عدم مداخله در امور داخلي ديگر كشورها) هنوز كم و بيش وجود داشت اما در سال 1974، تحولي بزرگ در سياست خارجي آمريكا به وجود آمد. به طوري كه كنگره آمريكا براي گسترش مهاجرت يهوديان شوروي و تحت فشار قرار دادن دولت سوسياليستي، اقدام به وضع تحريم‌هاي اقتصادي عليه اين كشور نمود. اين اقدام، نقطه عطفي در به چالش كشاندن جدي نظام وستفاليايي و قرار دادن آن در سراشيبي سقوط بود. نظامي كه حدود سه قرن پيش از اين (1649)، پس از يكصد سال جنگ مذهبي كه تلفيقي از جنگ داخلي؛ مناقشه بين المللي و جهاد مذهبي بود و بزرگترين هدف آن، جلوگيري از مداخله در امور داخلي ديگر كشورها بود، با اجماع جوامع مختلف تأسيس گرديد.
در اوايل دهه 70، در بحبوحه چالش ميان مكتب جكسونيسم و ويليسونيسم و دست به دست شدن سياست خارجي آمريكا بين اين دو مكتب، ريچارد نيكسون، رئيس جمهور ايالات متحده شد. او يك رگه ويلسوني محكم داشت كه در سياست‌هاي خود پس از يك دوره بسيار كوتاه از زمامداري، اين نكته را كه با يك استراتژي مي‌توان در شرايط مختلف كاركرد، نپذيرفت. وي در همين خصوص بيان داشت: «در درجه اول، هدف ما حمايت از منافع دراز مدت با يك سياست خارجي مطلوب است. منافع ما بايد تعهداتمان را شكل بدهد، نه تعهدات، منافع را».
در دكترين ريگان جنگ كم شدت، در اولويت سياست خارجي آمريكا قرار گرفت. بر اساس اين دكترين، هر جا انقلابي پديد مي‌آمد كه در صدد ارائه الگوي غير سرمايه داري بود، بايد به سرنوشت ويتنام گرفتار مي‌شد. ريگان زماني به قدرت رسيد كه ايران و نيكاراگوئه از حيطه سلطه آمريكا خارج شده بودند و افغانستان نيز به اشغال شوروي ها درآمده بود. همچنين، دومين شوك نفتي جهان پديد آمده، حضور مستقيم و غير مستقيم آمريكا در خليج فارس پس از يك دوره طولاني با تهديد مواجه گرديده بود.
در دكترين ريگان، تركيبي از هر سه مكتب فكري آمريكايي به چشم مي‌خورد. در همين دوره مبارزه مقدس عليه ايدئولوژي دشمن يعني اتحاد شوروي شكل گرفت و لقب امپراطوري شيطاني به اتحاد شوروي داده شد.
ريگان، بر مبناي دو مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم اعلام كرد، مصالحه با شوروي بر اساس اصول اخلاقي و استراتژيك، خطايي نابخشودني است. بنابراين، پس از يك دوره سياست تنش زدايي با شوروي، دوره تقابل گسترده آمريكا با اين كشور آغاز شد. هر چند كه روس‌ها ديگر تمايل و توان لازم براي يك مبارزه گسترده با آمريكايي ها را نداشتند.
پس از ريگان، دوران رياست جمهوري بوش هم زمان با يكي از بزرگترين وقايع سياسي دنيا، يعني فروپاشي اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي همراه بود.
پس از فروپاشي شوروي و از بين رفتن نظام دو قطبي در جهان، آمريكا براي مدتي كوتاه در يك برزخ سياسي قرار گرفت. پس از حمله عراق به كويت و عكس العمل آمريكا، تا حدود زيادي جهت گيري ايالات متحده مشخص شد و بوش، دكترين خود را تحت عنوان: نظم نوين جهاني به رهبري آمريكا، اعلام كرد. دكترين بوش از انطباق بالايي با مكتب ويلسونيسم برخوردار بود. اما در درون خود برخي مايه هاي مكتب جكسونيسم و «منافع محوري» را نيز به همراه داشت.
بيل كلينتون كه پس از بوش، زمام امور كاخ سفيد را در دست گرفت؛ داراي گرايش‌هاي بسيار شديدي به مكتب ويلسونيسم و هاميلتونيسم بود و بر همين اساس، دكترين مداخله بشر دوستانه را تدوين كرد و طرح حمله به كوزوو؛ سومالي؛ هائيتي و ديگر نقاط جهان را به مرحله اجرا در آورد. مطابق دكترين وي، مداخله در نقاط مختلف جهان، نه بر اساس به خطر افتادن منافع آمريكا، بلكه صرفاً بر اساس برخي از ارزشهاي آمريكايي انجام مي‌گرفت. چنانچه برخي از كارشناسان آمريكايي؛ از جمله: كيسينجر؛ كوزوو، سومالي و هائيتي را مناطق فاقد منافع براي آمريكا مي‌دانستند كه به هيچ وجه ارزش به كارگيري نيروي نظامي را نداشته است.
در دوران كلينتون، سياست خارجي تابعي از سياست داخلي بود و كلينتون تحت تأثير مكتب هاميلتونيسم، براي مسائل داخلي اهميت زيادي قائل مي‌شد.
در سال 2001، جورج دبليو بوش پس از يك چالش بزرگ انتخاباتي كه تقريباً در طول تاريخ آمريكا بي‌سابقه بود، به كاخ سفيد راه يافت و با انتخاب اعضاي كابينه و رؤساي ستاد رياست جمهوري از ميان افسران عالي رتبه نظامي و امنيتي؛ به ترديدها، نگراني‌ها و ابهامات، در سطح داخلي و بين المللي دامن زد.
در هفته‌هاي اوليه زمامداري بوش، كدهاي رفتاري و اطلاعاتي در خصوص رابطه مناسب‌تر با تهران و حذف تحريم‌هاي نفتي؛ كنار نهادن موقت پروژه صلح خاورميانه و اولويت دادن به مساله عراق، مشاهده شد. اما واقعه يازده سپتامبر همه چيز را تحت الشعاع خويش قرار داد.
اين واقعه، موجب شد كه براي اولين بار در تاريخ سياست و روابط خارجي آمريكا، سه مكتب هاميلتونيسم؛ جكسونيسم و ويلسونيسم، در بالاترين سطح ممكن با يكديگر هم پوشي پيدا كنند و بهترين شرايط براي تحقق دكترين‌هاي مداخله گرايانه و جهان گرايانه پديد آيد. بوش، در چنين شرايط و فضايي با توجه به ويژگي‌هاي شخصيتي خويش و همچنين جهت‌گيري‌هاي تاريخي حزب جمهوري خواه و از همه مهم‌تر ويژگي‌هاي منحصر به فرد كابينه و گرايش هاي نظامي آن، به تكميل دكترين خود پرداخت. دكترين بوش كه داراي محورهاي مهمي چون: تقسيم دنيا به خير و شر؛ قرار دادن همراهان با آمريكا در جبهه خود و غير همراهان (نه فقط دشمنان) با آن، به جبهه غير خودي وانتخاب استراتژي اقدامات پيشگيرانه (نظامي و غير نظامي) بود، عملاً مداخله گرايي در جهان را به اوج خود رساند و ناقوس مرگ قطعي نظام وستفاليايي را به صدا درآورد.
مكاتب سه گانه آمريكايي و همچنين دكترين‌هاي به كار گرفته شده از سوي رؤساي جمهور اين كشور، نشان مي‌دهد كه در طول تاريخ 200 ساله ايالات متحده، به ويژه از هنگام شروع جنگ جهاني اول، مداخله گرايي و جهان گرايي از ويژگي‌هاي بارز سياست خارجي آمريكا بوده است. در اين چارچوب؛ گاهي دوران ويلسونيسم يعني آمريكايي كردن جهان و جهاني كردن ارزش‌هاي آمريكايي (از طريق، زر، زور، تزوير، منطق و جاذبه‌هاي عقلاني) محور اصلي بوده است؛ و در برخي دوره‌ها، جكسونيسم يعني «منافع محوري» عاري از «اخلاق»، محور اصلي بوده است؛ و زماني نيز ويلسونيسم به عنوان شعار و سلاح پشتيباني، استفاده مي‌شده است. در برخي از دكترين‌ها؛ به ويژه دكترين‌هاي ريگان، بوش و جورج دبليو بوش، تلفيقي واقعي از مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم در سياست خارجي پديد آمد. ولي در برخي ديگر از دوره‌ها، مكتب ويلسونيسم به عنوان دستاويزي براي پيشبرد اهداف و منافع (مكتب جكسونيسم) مورد بهره برداري قرار گرفت. در نهايت نيز در بعضي دوره‌ها مكتب ويسلونيسم اصل بوده، جكسونيسم صرفاً تا حد كنترل فشارهاي داخلي، مورد بهره برداري قرار گرفته است. دكترين كلينتون نمونه بارز اين دوران است.
در مجموع، در هيچ يك از دوره‌هاي پس از جنگ جهاني اول، مكتب هاميلتونيسم به عنوان محور اصلي سياست خارجي مورد توجه واقع نگرديده است؛ زيرا عموماً در دكترين‌هاي رؤساي جمهور آمريكا- و در زمينه مسائل خارجي هاميلتونيسم يك عامل بازدارنده تلقي مي‌شده و همواره مهار و كنترل فشارهاي ناشي از آن مورد توجه قرار گرفته است. در همين زمينه، تلاش گرديده تا از ربط دادن مسائل خارجي به مسائل داخلي، جلوگيري به عمل آيد. اين مسأله، يعني كمرنگ شدن هاميلتونيسم در سياست خارجي، به ويژه پس از فروپاشي شوروي؛ تشكيل سازمان تجارت جهاني و حمايت آمريكا از آن و واقعه يازده سپتامبر تكميل؛ و تا سر حد حذف اين مكتب از سياست خارجي آمريكا به پيش رفت.
جهت گيري هاي آمريكا در دوران جورج دبليو بوش و دكترين وي، تلفيقي واقعي از مهم ترين گزاره هاي دو مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم است. در اين دكترين؛ جهان گرايي، استيلاي ارزش‌هاي آمريكايي و آمريكايي كردن جهان، امري پذيرفته شده است؛ اما نه بر اساس اصول اخلاقي و صرفاً يك سلسله اقدامات بشر دوستانه، بلكه در چارچوب منافع ايالات متحده، لذا؛ استراتژيست‌هاي آمريكايي براي جلوگيري از به وجود آمدن يك ابرقدرت رقيب و حفظ فاصله آمريكا با ديگر قدرت‌ها بر همين روند تأكيد مي‌كنند.
بررسي دكترين‌ها و استراتژي‌هاي رؤساي جمهور آمريكا نشان مي‌دهد كه حزب دمكرات و رؤساي جمهور وابسته به آن، بيشتر تحت تأثير مكتب ويلسونيسم قرار داشته‌اند و در كنار آن برخي گرايشات هاميلتوني را نيز دنبال نموده‌اند و مكتب جكسونيسم كمتر سرلوحه و محور اصلي سياست خارجي آنان بوده است. در حالي كه جمهوري خواهان و رؤساي جمهور وابسته به آن، بيشتر تحت تأثير مكتب جكسونيسم قرار داشته اند و جهت گيري سياست خارجي آنان متأثر از اين مكتب بوده است و مكاتب ديگر خصوصاً مكتب ويلسونيسم بيشتر به عنوان استراتژي، ابزار و يا توجيه برخي رفتارها مورد استفاده قرار گرفته است.
3. عوامل موثر بر سياست خارجي آمريكا
سياست خارجي آمريكا مانند هر كشور ديگري تحت تأثير و نفوذ برخي عوامل قرار دارد. در حال حاضر؛ در قوه مجريه؛ وزارت خارجه، پنتاگون و ستاد تخصصي و مشورتي رياست جمهوري؛ و در قوه مقننه؛ كنگره (مجلس نمايندگان و سنا) از مهم‌ترين عوامل دولتي موثر در سياست خارجي هستند. در كنار آن، عوامل مهم ديگر، همچون لابي‌ها – و در خصوص ايران لابي هاي يهودي به ويژه ايپاك و لابي نفت- محققان، روشنفكران، مراكز مطالعاتي و تحقيقاتي مانند شوراي روابط خارجي آمريكا و موسسه واشينگتن، رسانه‌ها و بالاخره افكار عمومي، داراي نقش قابل توجهي در جهت دهي به سياست خارجي آمريكا مي‌باشند.
هر يك از عوامل فوق، عموماً داراي نقش‌ها و يا جهت گيري‌هاي مخصوص به خود بوده‌اند. در اين ميان، كنگره كه بر ميزان مداخله آن در سياست خارجي روز به روز افزوده مي‌گردد و تحت تأثير آراي منتخبان مي‌باشد، داراي گرايش‌هاي شديد ويلسوني است و قوه مجريه، به ويژه وزارت خارجه به طور سنتي تحت تأثير مكتب جكسونيسم مي‌باشد. همچنين، افكار عمومي آمريكا به صورت بارز، تحت تأثير مكتب هاميلتونيسم قرار دارد. بقيه عوامل، كم و بيش تركيبي از ديدگاه هاي هر سه مكتب را با خود به همراه دارند.
از سوي ديگر در ميان عوامل مذكور، محققان و نويسندگان كمتر سياست زده و تحت تأثير شرايط و موقعيت سياسي قرار مي‌گيرند. در حالي كه قوه مجريه و كنگره، جزو عوامل سياست زده و تحت شرايط سياسي داخلي و بين المللي هستند.
تمامي اين عوامل، بنا به قدرت، شرايط، زمان و جهت گيري‌ها؛ در دكترين‌هاي آمريكا ايفاي نقش نموده‌اند و همواره نشان داده اند كه داراي قابليت هاي منحصر به فردي به عنوان عامل فزاينده و يا كاهنده نفوذ و برد دكترين‌هاي مختلف مي‌باشند.
تعامل و تقابل ايران و آمريكا
1. علل و عوامل تقابل
پتانسيل هاي بالقوه چالش ميان دو كشور را مي‌توان چنين برشمرد:
- مباني و بنيان‌هاي سياست خارجي آمريكا (در چارچوب آنچه در خصوص مكاتب سه گانه آمريكايي گفته شد)؛
- روح ايدئولوژي گرايي نظام سياسي آمريكا؛
- قرار داشتن مداخله گرايي و جهان گرايي در هسته مركزي سياست و حكومت در آمريكا؛
- حاكميت روح استقلال طلبي بر سياست و حكومت در ايران پس از انقلاب و حساسيت هاي شديد بر روي آن؛
- ايدئولوژي گرا بودن و قرار داشتن اصل جهان گرايي درهسته مركزي سياست و حكومت در جمهوري اسلامي ايران؛
- استقرار سرزمين ايران ميان دو انبار بزرگ نفت جهان و برخورداري از اهميت منطقه اي در خليج فارس و خزر (در چارچوب آنچه آمريكايي ها از آن به عنوان بنيادگرايي اسلامي ياد مي‌نمايند).
اين چالش ها از همان دوران اوليه انقلاب اسلامي؛ اختلاف، كشمكش، منازعه و دشمني دو كشور را در حوزه انديشه و سياست به نمايش گذاشت.
از نظر جمهوري اسلامي ايران، عوامل ذيل علل اصلي تقابل ايران با آمريكاست:
الف. مداخله آمريكا در امور داخلي ايران كه از نمونه هاي بارز آن اطلاع و مشاركت در كودتاي نوژه؛ تصويب 20 ميليون دلار براي براندازي جمهوري اسلامي ايران در كنگره آمريكا؛ راه اندازي ايستگاه راديويي سيا (آزادي) عليه ايران و حمايت هاي تبليغاتي، سياسي و احتمالاً مالي و نظامي از جريان‌هاي ضد انقلاب اسلامي ايران؛
ب. سياست هاي آمريكا در طول جنگ عراق عليه ايران، كه تحريم تسليحاتي ايران در برابر سخاوت و گشاده دستي براي عراق و ارائه اطلاعات جاسوسي فني از جبهه ايران به عراق از نمونه هاي بارز آن است؛
ج. مسدود نمودن دارايي هاي ايران در بانك ها و مراكز مالي آمريكا؛
د. حمله به هواپيماي مسافربري ايران و كشتن 290 مسافر آن؛
هـ. وضع تحريم هاي اقتصادي عليه ايران كه شامل مواردي همچون تحريم تسليحاتي، تحريم واردات و صادرات كالا ميان ايران و آمريكا، تحريم هاي نفتي و تحريم هاي ثانويه عليه شركت هاي خارجي طرف قرارداد با ايران است؛
و. حمايت بي قيد و شرط از اسرائيل و چشم پوشي از كشتار مسلمانان در فلسطين و درهمين راستا، وجود شكاف عميق ميان ايران و آمريكا در خصوص مساله اسرائيل و فلسطين در صحنه انديشه و عمل؛
ز. سياست هاي خصمانه آمريكا عليه منافع، قدرت و امنيت منطقه اي ايران؛ مانند ممانعت از انتقال نفت منطقه خزر از طريق ايران، حضور نظامي گسترده در منطقه خليج فارس و مانع تراشي در راه همكاري هاي استراتژيك ايران با برخي از كشورها به ويژه روسيه و چين.
از نظر ايالات متحده عوامل ذيل علت اصلي تقابل آمريكا با ايران است:
الف. اشغال لانه جاسوسي آمريكا؛
ب. رفتار تحقيرآميز ايرانيان عليه آمريكا، مانند به آتش كشيدن پرچم اين كشور و شعار مرگ بر آمريكا؛
ج. مقصر دانستن ايران از سوي كاخ سفيد، در بمب گذاري سفارت آمريكا در لبنان (1983) و يك ساختمان وابسته به سفارت در همين كشور (1984) كه در مجموع، باعث كشته شدن 300 آمريكايي شد و همچنين در خصوص عدم همكاري براي شناسايي عاملان عمليات الخبر؛
د. از نظر آمريكا، ايران به دنبال تكنولوژي و ساخت سلاح‌هاي اتمي، ميكروبي و شيميايي است كه اين امر، تهديد كننده منافع و امنيت آمريكا تلقي مي‌شود؛
هـ . مساله اسرائيل و فلسطين و مخالفت ايران با صلح خاورميانه؛
و. حمايت از گروه ها و نهضت هاي آزادي بخش، به ويژه گروه هاي جهادي فلسطيني از سوي ايران؛
ز. تضييع حقوق بشر و حقوق سياسي در ايران، به ويژه در رابطه با يهوديان.
در مجموع؛ عواملي همچون مداخله آمريكا در امور داخلي ايران؛ مساله اسرائيل- فلسطين، پي گيري ساخت سلاح هاي استراتژيك از سوي ايران (به زعم آمريكايي ها) و حمايت ايران از جنبش ها و گروه هاي آزادي بخش، از جمله عوامل اصلي و كليدي تقابل دو كشور هستند و بقيه عوامل در مجموعه عوامل تابع و يا متغيرهاي وابسته قرار دارند.
2. روند تقابل
تقابل آمريكا با ايران تحت تأثير بنيان هاي سياست خارجي آمريكا، دكترين روساي جمهور و شرايط داخلي و جهاني و كاربري آنان از يك سو؛ و عوامل ذي نفوذ در سياست خارجي آمريكا، ميزان قدرت و نفوذ آنان و همچنين ميزان تقابل آنان با جمهوري اسلامي از سوي ديگر؛ در طول 23 سال گذشته ترسيم كننده سياست ها و رفتارهاي آمريكا در برابر ايران بوده است كه از دوران كارتر تا اكنون بنا به دلايل مختلف، همواره حجم و عمق تقابل افزايش يافته است. در همين چارچوب، در نوامبر 1979، كارتر با صدور دستور العمل اجرايي شماره 4702، واردات نفت ايران به آمريكا را ممنوع كرد و در چهاردهم نوامبر همان سال، طي فرمان اجرايي شماره 12170، به بلوكه كردن تمامي دارايي هاي ايران نزد بانك هاي دولتي و خصوصي آمريكا در داخل و خارج از كشور اقدام نمود. در هفتم آوريل 1980، طي فرمان اجرايي شماره 12205، صادرات كالاهاي آمريكايي به ايران قطع شد. در همان سال، فرمان اجرايي شماره 12211، به منظور تشديد تحريم صادرات آمريكا به ايران صادر گرديد كه در آن، علاوه بر صادرات كالاهاي آمريكايي، واردات كالا از ايران نيز ممنوع اعلام شد. مجموع اين فرمان ها در پاسخ به اشغال سفارت آمريكا و در چارچوب مسائل مربوط به آن صادر گرديد.
در سال 1984، جورج شولتز، وزير خارجه وقت آمريكا، ايران را متهم به حمايت از تروريسم بين الملل نمود. در همين چارچوب، در سال 1986، ماده اي به قانون كنترل صادرات تسليحاتي آمريكا افزوده شد؛ مبني بر اينكه صادرات سلاح به كشورهايي كه وزارت خارجه، آنها را به حمايت از تروريسم بين الملل متهم مي‌سازد، ممنوع شود. لذا؛ مطابق با اين قانون، ايران در خلال جنگ با عراق از سوي آمريكا؛ تحريم تسليحاتي گرديد. در سال 1987، ريگان طي فرمان اجرايي شماره 12613، ورود كالاها و نفت ايران به آمريكا را ممنوع ساخت. كاري كه در دوران كارتر، پس از موافقت نامه الجزاير لغو شده بود. علت اين اقدام از سوي ريگان، حمايت ايران از تروريسم بين الملل و آنچه انجام عمليات غيرقانوني از سوي ايران عليه كشتي هاي تحت پرچم آمريكا در خليج فارس خوانده مي‌شود، اعلام گرديد. اين فرمان پس از شكست ماجراي مك فارلين صادر شد . علاوه بر اين، برخي اصلاحات در قوانين به منظور محدود كردن روابط اقتصادي و تجاري با ايران وضع گرديد. اين محدوديت‌ها نيز پس از حادثه بمب گذاري در سفارت آمريكا در لبنان صورت پذيرفت.
در 23 اكتبر 1992، قانون جلوگيري از گسترش سلاح هاي كشتار جمعي در ايران و عراق به تصويب كنگره رسيد. بر اساس اين قانون، صادرات هرگونه فناوري موشكي؛ فروش تسليحات و تجهيزات با كاربري دوگانه و فروش مواد؛ تجهيزات و فناوري هسته اي به ايران و عراق ممنوع شد. اين قانون پس از جنگ خليج فارس، طرح و به تصويب رسيد.
در اوايل دوران كلينتون، استراتژي مهار دو گانه در قبال ايران و عراق، تدوين و به مرحله اجرا درآمد. در خلال سال هاي 1994 تا 1995، با تغيير تركيب كنگره و تسلط جمهوري خواهان بر آن و هم زمان با انتخابات اسرائيل، عمليات گروه هاي فلسطيني در سرزمين اشغالي و به دنبال آن وقوع چند فقره انفجار در آمريكا از جمله در اوكلاهماسيتي، موجي از تبليغات را در رسانه‌هاي آمريكايي در خصوص تروريسم بين الملل و ارتباط آن با ايران به راه انداخت و هم زمان با آن، ايپاك نيز گزارش مفصلي در حمايت از سياست اعمال تحريم‌هاي فراگير آمريكا عليه ايران تدوين نمود و از طريق لابي خويش در كنگره، اين موضوع را فعال كرد.
به دنبال فعاليت ايپاك، سناتور داماتو و بنجامين گيلمن طرح تحريم هاي فراگير ايران را مطرح كردند و در نهايت، در سال 1996، قانون تشديد تحريم هاي ايران و ليبي با اكثريت قاطع به تصويب رسيد.
در مي 1995، قانون تأسيس راديو آزاد ايران از سوي كنگره تصويب شد. در دسامبر همان سال سناتور نيوت كينگريچ، رئيس مجلس نمايندگان آمريكا، تلاش كرد تا در قانون بودجه سازمان‌هاي امنيتي آمريكا رديفي براي انجام عمليات مخفي جهت سرنگوني دولت ايران گنجانده شود؛ اما دولت كلينتون با آن مخالفت كرد و در نهايت، بودجه اي برابر 20 ميليون دلار به منظور اجراي طرح عمليات مخفي براي ايجاد مخالفان جديد حكومت، به تصويب رسيد. در دسامبر 1996، يعني يك ماه پس از تصويب قانون تحريم هاي ايران و ليبي، دادستان كل آمريكا دستور انگشت نگاري از اتباع ايراني و ليبيايي را صادر كرد.
در اوايل سال 1996، كنگره قانون مجازات موثر اعدام و مبارزه با تروريسم را تصويب كرد. به موجب اين قانون، مصونيت دولت هاي خارجي كه نام آنها در فهرست كشورهاي تروريستي آمده بود، حذف شد. بر همين اساس، دادگاه هاي آمريكا، رهبران و دولت هايي كه متهم به حمايت از تروريسم بودند را محاكمه كردند. در اين ميان، جمهوري اسلامي و برخي مسؤولان آن از سوي دادگاه هاي مختلف آمريكا بر اساس شكايت شاكيان، متهم به پرداخت غرامت شدند.
از آن به بعد، قوانين محدود ديگري نيز در تشديد تحريم ها و محدوديت‌ها عليه ايران به تصويب رسيد و قانون تحريم‌هاي ايران نيز آخرين بار در دوران بوش (پسر) براي 5 سال ديگر تمديد شد.
3. چگونگي شكل گيري تقابل يا تعامل آمريكا با ايران
با تبيين بنيان ها و مباني روابط خارجي آمريكا و همچنين تقابل آمريكا با ايران، بنيان هاي تحليل و ارزيابي چگونگي شكل گيري تقابل، پايه ريزي گرديده است. لذا؛ با توجه به اين نكات بايد گفت، مهم ترين محورهاي مطروحه در اين خصوص عبارت اند از:
الف. حضور، نفوذ و تأثيرگذاري هر يك از مكاتب سه گانه بر روابط بين الملل آمريكا و بالطبع روابط اين كشور با ايران: همان طور كه در بخش اول توضيح داده شد، مجموعه دكترين ها و استراتژي هاي به كار گرفته شده از سوي دولت‌هاي آمريكا در حوزه امنيت؛ دفاع و روابط بين الملل، در طول حيات سياسي اين كشور، متأثر از يك يا تركيبي از مكاتب سه گانه بوده است.
در اين چارچوب، «منافع محوري» به دور از ملاحظات اخلاقي و كم توجهي به رعايت ارزش هاي آمريكايي و صرفاً مبتني بر افزايش قدرت و كسب منفعت با محوريت مداخله گرايي و يا جهان گرايي، براي صدور ارزش هاي آمريكايي و آمريكايي كردن جهان و ايفاي نقش پليس جهاني و در نهايت؛ دورن گرايي، به منظور ايجاد جامعه نمونه براي شهروندان آمريكايي و توسعه ارزش‌هاي آمريكايي با محوريت الگوسازي براي دولت ها و ملت‌هاي جهان بدون مداخله گرايي و جهان گرايي پليسي، زيربناي ساخت دولت و انديشه حاكميت در كشور ايالات متحده آمريكا را شكل داده است. اين سه محور كه عصاره مكاتب سه گانه بوده، در طول تاريخ اين كشور؛ انديشه، نگرش و اعتقاد آمريكايي را در حوزه مسائل بين المللي تشكيل داده اند.
بر همين اساس، روابط آمريكا با ايران تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، بنابر دلايل گوناگون، از جمله انرژي و مرز طولاني مشترك با شوروي، بر اساس «منافع محوري» (مكتب جكسونيسم) استوار بوده است.
كودتا عليه دولت قانوني مصدق و همكاري كامل با رژيم پهلوي، صرفاً بر همين اساس صورت مي‌گرفت. اين واقعيت حتي پس از پيروزي انقلاب نيز همين اساس صورت مي‌گرفت. اين واقعيت حتي پس از پيروزي انقلاب نيز وجود داشت و تا فروپاشي شوروي نيز «منافع محوري» و مكتب جكسونيسم، محور تقابل آمريكا با ايران را شكل مي‌داد. اما اگر تا ديروز «منافع محوري»، بر اساس حفظ منافع در دستور كار قرار داشت، پس از پيروزي انقلاب اسلامي، براي كسب مجدد منافع از دست رفته در دستور كار قرار گرفت. حركت بر اين اساس برخي تعاملات آمريكا با ايران از جمله قضيه مك فارلين را نيز توجيه مي‌كرد. آمريكايي ها تا بيش از يك دهه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، به علت رويكردهاي «منافع محوري»، بدون ملاحظات اخلاقي در روابط با رژيم پهلوي و پايه ريزي انقلاب اسلامي بر اساس آنچه آمريكا در ديگر نقاط داعيه آن را داشت؛ مانند: آزادي و حكومت مبتني بر آراي مردم، در برابر جمهوري اسلامي ايران در حالت انفعال شديد قرار داشت.
اما با فروپاشي شوروي و به دنبال آن، نظام دو قطبي، غرور ناشي از احساس پيروزي ايالات متحده، اين كشور و ديگر كشورهاي جهان را تحت تأثير شديد قرار داد و به نگرش ها و جهت گيري هاي مكتب ويلسونيسم روح تازه اي بخشيد. اين حادثه كه هم زمان با تشديد سرعت تغييرات و توسعه شگرف تكنولوژيك، ارتباطي، اقتصادي و سياسي در جهان همراه بود؛ زمينه هاي بسيار مناسبي را براي پيش برد روابط بين الملل آمريكا بر اساس مكتب ويلسونيسم ايجاد نمود. در اين چارچوب، دخالت در سومالي؛ پاناما و طرح نظم نوين جهاني به رهبري آمريكا از سوي بوش و پس از آن، دخالت در كوزوو، همگي در همين راستا قرار دارند. در خصوص جمهوري اسلامي نيز با توجه به شرايط جديد و از آن مهم تر، پديدار شدن برخي جريان ها و حركت هاي مخالف نظام جمهوري اسلامي در داخل كشور، آمريكا را تشويق به پي گيري جهت گيري هاي ويلسونيسمي كرد.
سياست هاي حقوق بشري در برابر ايران؛ حمايت تبليغاتي و سياسي از برخي حركت‌هاي اعتراض آميز در داخل ايران؛ فشارهاي سياسي بر جمهوري اسلامي براي ايجاد فضاي مستعد جهت رشد حركت هاي مخالف نظام، از جمله موارد مطروحه در چارچوب جهت گيري هاي ويلسونيسم در خصوص ايران مي‌باشد.
با وقوع حادثه يازده سپتامبر و هدف قرار گرفتن هسته امنيتي آمريكا، روياي راهبري دمكراتيك جهان از سوي آمريكا، پريشان شد.
امروز پس از گذشت نزديك به يك سال از حادثه و طرح مباحث بسيار، استراتژيست ها وسياست مداران آمريكايي، با بهره مندي از زمينه‌هاي بسيار مستعد ايجاد شده داخلي و با درك تهديدات نوين عليه اين كشور، جهت گيري روابط بين الملل خود را بر اساس تركيبي از دو مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم قرار داده اند.
بر اين اساس، جكسونيسم با رويكرد «منافع محوري» و «قدرت محوري»، هدف و ويلسونيسم بيشتر با استراتژي دست يابي به اين هدف سر و كار دارد. اما بهره مندي از اين استراتژي نيز صرفاً بر اساس درون مايه دمكراتيك و نرم آن مورد توجه قرار نخواهد گرفت و بنابر شرايط مختلف ممكن است، درون مايه خشن و سخت نيز بر اين استراتژي حاكم گردد.
پايه ريزي روابط بين الملل آمريكا، به ويژه روابط با كشورهاي ويژه از جمله ايران، دقيقاً بر همين اساس است. طرح برخورد دو گانه با ايران يعني رابطه خوب با مردم (گروه ها، اقشار و توده مردم) و رابطه خصمانه با نظام جمهوري اسلامي نيز در چارچوب استراتژي اخير آمريكا قرار دارد. بديهي است، اين طرح همان طور كه گفته شد نه هدف آمريكا، بلكه استراتژي اين كشور براي وصول به هدف است. تصويب ديپلماسي مردمي در كنگره آمريكا و طرح گسترش ارتباط با مردم كشورهاي هدف به ويژه ايران نيز در اين چارچوب مي‌گنجد.
ب. نقش تصميم سازان و تصميم گيران در پروسه روابط ايران و آمريكا: در فرآيند شكل گيري تقابل و يا تعامل آمريكا با ايران، تصميم سازان و به ويژه تصميم گيران موثر در روابط خارجي آمريكا با ايران، دومين دسته از عوامل موثر در فرآيند تقابل آمريكا با ايران هستند. در اين چارچوب، اگر مكاتب سه گانه را در مجموعه عوامل سازنده نگرش ها و بينش‌ها قرار دهيم، تصميم سازان و تصميم گيران در مجموعه عوامل سازنده رفتارها و اقدامات قرار خواهند گرفت.
در اين چارچوب، تصميم سازان از نقش بسزايي در شكل گيري و اجراي يك تصميم، رفتار و يا اقدام برخوردار هستند و در خصوص ايران؛ لابي ها و سازمان هاي يهودي، رسانه‌ها، افكار عمومي، مراكز مطالعاتي و تحقيقاتي، محققان، كارشناسان و روشنفكران داراي اهميت مي‌باشند. اين مجموعه كه تركيبي از رسانه‌ها، محققان، بنيادهاي اقتصادي، نهادهاي اجتماعي، شخصيت‌هاي سياسي يهودي و مراكز لابي را در اختيار دارند؛ بزرگترين نقش را در افزايش تقابل آمريكا با ايران ايفا مي‌كنند. نقش ايپاك، به عنوان بزرگترين لابي يهودي در آمريكا در تهيه طرح ها و گزارش هاي علمي و كاربردي عليه ايران و رايزني و مذاكره با مقامات مختلف به منظور جلب نظر آنان، همچنين نقش روزنامه هاي متمايل به جامعه يهودي؛ همچون: نيويورك تايمز، واشينگتن پست و نيوزويك در تهييج افكار عمومي و نقش مراكز مطالعاتي وابسته؛ همچون: موسسه مطالعات خاور نزديك واشينگتن و شخصيت هاي يهودي همچون: اتيندايك، كيسينجر و مورفي در صحنه سياست و حكومت آمريكا، از نمونه‌هاي مثال زدني مي‌باشند. بنابراين، با وجود مجموعه اي از سازمان‌ها، مراكز و شخصيت‌هاي ذي نفوذ يهودي موثر در افكار عمومي و جامعه سياسي آمريكا در برابر فقدان كوچكترين تشكل هم سو با نظام جمهوري اسلامي در اين كشور، با وجود تقابل شديد جمهوري اسلامي با رژيم صهيونيستي (در حد عدم قبول موجوديت آن و تلاش‌هاي عملي به منظور حذف اين رژيم)، كشورمان را در برابر مجموعه اي موثر از تصميم سازان مخالف در آمريكا قرار داده است.
از سوي ديگر، كشور جمهوري اسلامي ايران در نزد افكار عمومي آمريكا نيز از جايگاه مناسبي برخوردار نمي‌باشد. افكار عمومي آمريكا كه نسبت به مسائل خارجي و سياست خارجي كشورشان كمتر حساس بوده اند عموماً در برابر برخي از كشورها؛ از جمله ايران و عراق واكنش هاي منفي از خود نشان مي‌دهند. براي مثال، در نظرسنجي شوراي روابط خارجي شيكاگو كه در سال 1998 انجام گرفت؛ آمريكايي‌ها در برابر اين سوال كه بيشترين تمايل و دوستي را به چه كشوري ابراز مي‌نمايند، كانادا را در صدر و عراق را در پايين‌ترين رده (كشور بيست و پنجم) قرار دادند و ايران تنها يك رده بالاتر از عراق بود.
در كنار افكار عمومي و جامعه يهودي، مراكز مطالعاتي و به ويژه محققان و كارشناسان از نقش بسزايي برخوردار هستند. موضوعي كه مبحث اصلي اين كتاب نيز مي‌باشد. در گذشته، در ميان محققان آمريكايي، تعداد بيشتري از افراد با ديدگاه هاي متمايل به تعامل با ايران به چشم مي‌خورد. به طور مثال: پاتريك كلاوسون، محقق ارشد آمريكايي، داراي گرايش‌هاي «تعامل محور» با جمهوري اسلامي بود، اما امروزه در خط مقدم ديدگاه‌هاي «تقابل محور» قرار گرفته است و به شدت از تغيير نظام جمهوري اسلامي حمايت مي‌كند. افرادي مانند باب ني كه تا حدود زيادي متمايل به ايران بودند، در شرايط فعلي در انزواي شديدي قرار دارند. اما در مجموع، كارشناسان و محافل علمي آمريكا داراي جهت گيري هاي معتدل تري نسبت به ايران هستند و با توجه به ويژگي هاي فردي و علمي، كمتر تحت تأثير جريان هاي سياسي هستند.
در مجموع، مراكز مطالعاتي و تحقيقاتي و همچنين كارشناسان و محققان ارشد آمريكايي از نقش و نفوذ رو به تزايدي در تصميم سازي در حوزه سياست خارجي اين كشور برخوردار شده اند. استراتژي مهار دو گانه در زماني از سوي مارتين ايندايك طرح گرديد كه وي يكي از اعضاي شوراي روابط خارجي آمريكا بود. اين استراتژي، پس از مدت زمان كوتاهي سرلوحه استراتژي آمريكا در خليج فارس قرار گرفت و هم اكنون نيز مبناي اصلي استراتژي اين كشور در خليج فارس مي‌باشد.
ادامه دارد...