ماهنامه آموزشي، اطلاع رساني معارف
شماره 53، بهمن 1386
صفحات (-)
الگويـي در ارائه درس انديشه اسلامي(قسمت دوم)
مصاحبه با حجتالاسلاموالمسلمين دكتر ابوالفضل كياشمشكي
گفتگوي ماه
مصاحبه كنندگان: سيدغلامرضا موسوي وغلامحسين گرامي
اشاره: در شمارة پيشين قسمت اول گفتگوي معارف با جناب حجتالاسلام دكتر كياشمشكي در مورد چگونگي طرح مباحث انديشه اسلامي 1 و 2 منتشر شد، اكنون نظر شما را به قسمت پاياني اين گفتگو جلب مينماييم. معارف
با توجه به آنچه فرموديد مسئله اوصاف الهي چگونه طرح ميشود؟ آيا اساساً به اين بحث ميپردازيد؟
بله! بنده فكر ميكنم كه بحث الهيات، عمدتاً در بحث اوصاف ميباشد؛ زيرا قرار است خداوندي را انتخاب كنيم كه شايسته خداوندي است. ما در بحث مباني انسانشناختي يا نيازهاي انساني كه بحث ميكنيم ضرورت فطري ميل به خدا يا گرايش به خدا را روشن ميكنيم نه اثبات؛ چون وقتي بعداً تبيين ميكنيم ميبينيم كه چنين گرايشي دارد و بعد ميگوييم كه اين ميل كور است. فطرت خيلي مجمل است و بيشتر در حد يك استعداد و ظرفيت ميباشد، مثل اينكه يك دانه گندم ميتواند تبديل به يك خوشه و چندين ساقه شود و گندم بدهد. بنابراين وقتي ميگوييم فطري است، يعني اين قابليتها در آن وجود دارد، ولي آن تفصيل در آنجا نيست. مثلاً يك زماني فكر ميكرديم در نطفه يك آدم يك آدم كوچولو هست و بعد بزرگ ميشود. در صورتي كه نطفه، استعداد آدم شدن را دارد و فطرت داراي چنين حالتي است كه يك ظرفيت و استعداد است و گاهي راز انحراف فطرت به خاطر همين ظرفيت و كشش است. استاد مطهري نيز در بحثهايش به مجمل بودن فطرت اشاره ميكند كه عقل و وحي بايد اين فطرت را تحليل كنند كه در اينجا كاركرد دين روشن ميشود و الا اگر فطرت كفايت ميكرد نه به عقل احتياجي بود و نه به وحي و هر كدام از اينها در فرآيند هدايتگري انسان يك نقشي دارند. بنده فكر ميكنم سلطان بحث ما بحث «صفات» است. انسان فطرتاً به خداوند يكتا، حكيم، عادل و... گرايش دارد و با چنين خدايي ارتباط دارد.
آيا در بحث شرور نيز وارد ميشويد؟ رويكرد شما در اين بحث چيست؟
بحث شر بحث خوب و واقعاً يك مسئله است؛ به همين دليل غربيها اخيراً ميگويند مهمترين پناهگاه ملحدين همين بحث شر است و براي توده مردم خيلي مهم است؛ زيرا در مواقع سختيها همة برهانهاي فلسفي با چالش روبرو ميشوند و اگر به اين مسئله پرداخته نشود، مشكلات اعتقادي زيادي بوجود ميآيد. بنده گاهي به هنگام پيدايش مشكلات حس ميكنم كه خداوند مرا امتحان ميكند كه اين همه فلسفه خواندي و برهان صديقين را به 20 روايت درس ميدهي، اما در يك سختي دچار مشكل ميشوي. از اين رو بحث شر خصوصاً در بين دانشجوها خيلي مهم است؛ چون از لحاظ روحي در وضعيت خوبي نيستند. دانشجو قبل از ورود به دانشگاه، بهشتي را روبروي خود ترسيم ميكند و وقتي وارد ميشود با جهنم روبرو ميشود. اين مطلب را وقتي من به خودشان ميگويم تأييد ميكنند به آنها ميگويم شما قبلاً يك سعادتي ميديديد اكنون احساس ميكنيد سراب بوده است و هر چه جلو ميرويد ميبينيد كه خيلي عقب هستيد و بايد به گونهاي به اين مشكلات پاسخ داده شود و اگر خدا هست و مشكلگشاست و تمام نيازهاي ما را پاسخ ميدهد، پس اين مشكلات، دردها و رنجها چيست؟
آيا فرصتي براي طرح بحث معاد هم ميماند؟ چگونه به مسئله معاد ميپردازيد؟
بله بحث معاد هم خواهد آمد، ولي در حد كليات بحث ميكنم؛ زيرا يكي از بزنگاههاي اصلي بحث است. در بحث معناي زندگي كه يكي از مشكلات اساسي در دوران مدرن است، مسئله معاد كمك مهمي است. قرار است اين آدم در يك جايي سنجيده شود و محك بخورد و ماحصل زندگياش در آنجا عرضه شود، بنابراين معناي زندگي در بحث معاد متجلي ميشود. البته اين را نيز عرض كنم كه بنده محتواي جديدي غير از چيزهايي كه گفتم نميآورم، ولي سعي ميكنم از محتواي سنتي، قرائتي جديد داشته باشم و بيشتر تلاشم در اين است.
اين باعث ميشود كه دانشجو ارتباط بيشتري برقرار كند، مشكلي كه الان داريم همين عدم برقراري ارتباط دانشجو با درس است. درباره متن درسي نيز اگر ممكن است توضيح دهيد. آيا اين مطالب را بر اساس متن خاصي ارائه ميكنيد؟
نه متن خاصي ندارم و معمولاً از همان متون مدون نهاد استفاده ميكنم؛ چون بالأخره براي امتحان هم لازم است متن خاصي مدنظر باشد و موضوعات و سرفصلها را از آنجا انتخاب ميكنم، ولي براي بحث خودم در كلاس از اين فضا استفاده ميكنم. لذا براي امتحان ميگويم بايد كلاس را يادداشت كنيد و يك بخشي از نمره را از كتاب ميآورم و يك بخشي از نمره را از همين بحثها استفاده ميكنم.
ما در بحث معناي زندگي كلاً ضعيف هستيم و اينها يك سري بحثهاي اساسي است و غربيها نيز خيلي در اين زمينه كار كردهاند.
بله! خيلي كار كردهاند، بنده اخيراً در اينترنت جستجو ميكردم كتابها و مقالات زيادي از آنها در اين باره ديدم و خوب هم كار كردهاند و يك دستهبندي خوبي كردهاند. سه ديدگاه در مورد معناي زندگي مطرح ميكنند: يكي اين ديدگاه كه ميگويد زندگي بدون جهان ديگر معنايي ندارد؛ چون آدمي بزرگتر از اين جهان است و اين جهان برايش بيمعناست. گروه ديگري به نام «ناتوراليست»ها سعي ميكنند در داخل همين فضاي طبيعي، فيزيكي و مادي به زندگي معنا دهند و دسته ديگر يعني «نيهليست»ها منكر معنا هستند. غربيها راجع به تكتك اينها بحث ميكنند، شعبهها و فروعشان گفته ميشود و خيلي خوب بحث ميكنند. فايلهاي صوتي در اينترنت ديدم كه يكي دو ساعت در اين مورد صحبت ميكند و خيلي خوب است و ما اگر مقداري از اينها را تجربه و مقداري را بومي كنيم و با بحثهاي قرآن و مباحث فلسفي و عرفاني خودمان تطبيق كنيم خيلي مؤثر خواهد بود. خلأيي كه در بحثهاي معارفي داريم متأسفانه همين است كه با بحثهاي جديد در اين زمينهها آشنا نيستيم.
توسعه اطلاعاتي لازم وجود ندارد و براي استفاده از اين بحثها استاد بايد بسيار پر مطالعه باشد، آراي سنتي و جديد را خوب بشناسد. با آيات و روايات خوب آشنا باشد، اشعار و داستانهاي ادبيات فارسي را بشناسد، ولي متأسفانه استاد معارف با اين شرايط خيلي كم است.
در مباحث معارف (1) شرك يكي از بحثهاي مهم است و اينكه آيا مردم مشرك هستند و ما مشركانه زندگي ميكنيم يا موحدانه به چه صورت بحث ميشود؟
در اينگونه بحثها از تشكيك خيلي استفاده ميكنم. اصل تشكيك ملاصدرا خيلي كمك ميكند و آدمها را سلسله مراتب ميكنم. در بحث انسانشناسي انسان را طيفي تعريف ميكنم و ميگويم كه انسانها طيفي هستند يك سر، سفيد سفيد و يك سر، سياه سياه. در روانشناسي هم به همين صورت است و انسانها بيشتر خاكستري هستند. لذا در بحث آموزههاي ديني، معنويت، اخلاق، ايمان به اين صورت است كه نه سفيد، سفيد است نه سياه، سياه و اكثر انسانها بينابين هستند. شرك و توحيد هم چنين حالتي دارد. در مقولههاي ديني، اين رابطه برقرار و طيفي است براي درجهاي نوع خاصي ارتباط با خدا توحيد محسوب ميشود و براي آن كفايت ميكند، ولي اگر كسي بخواهد رابطه صميميتر و مقامي بالاتر داشته باشد، بايد روابط خود را باز تعريف كند و اين رفتار براي او خوب نيست و شرك محسوب ميشود و اين تشكيك خيلي كمك ميكند.
بسياري از اوقات دانشجويان با طرح اينگونه مباحث از زبان ملاصدرا، به مطالعه آثار او مشتاق ميشوند. البته تذكر ميدهم كه نميشود بدون استاد و مقدمات سراغ اينگونه كتابها رفت.
آنچه فرموديد در رابطه با انديشه اسلامي (1) بود دربارة انديشه اسلامي(2) چطور؟ به نظر شما مباحث اين درس را بهتر است با چه رويكردي ارائه كرد؟
در معارف (2) بحث از جهتي جذابتر از معارف (1) است. در معارف(2) ما بحثهاي نبوت و امامت را داريم و خيلي بحث خوبي است. و در آنجا بايد به مباحث نگاهي عرفاني داشته باشيم و به نظر من نوع نگاه عرفاي ما بهترين راه حل را براي مسئله امامت و ولايت دارد و امام خود نيز در ولايت فقيه ملهم از ديدگاه انسان كاملي است كه عرفا دارند. در آنجا وقتي بحث سعادت و بحث تقديس، گرايشهاي فطري، نيازهاي فطري و تلاش در جهت پاسخيابي به تقديس مطرح ميشود، اين سئوال بوجود ميآيد كه ما با چه ابزارهايي ميتوانيم نيازهايمان را بهتر بشناسيم و هم راهحلهاي پيشنهادي را ارزيابي كنيم و توان ما در تشخيص راه درست زندگي و رسيدن به سعادت و خوشبختي چقدر است. و كاستيهاي ما چقدر است. اين بحث خيلي خوبي است. برهان ضرورت نبوت عامه نيز به همين بر ميگردد كه آيا اين آدم ميتواند به تنهايي راه سعادت را پيدا كند يا نه. تمام بحث همين جاست و توسعه اطلاعاتي اينجا ميتواند به كمك آيد. ميتوانيم مكاتب ديگر را مثال بزنيم كه اينها چقدر توانستهاند بشر را به سعادت رهنمون شوند و چقدر مشكلساز شدند. در اينجا بحث فرهنگ غرب خيلي مهم است كه ما بتوانيم نظرات منتقدين دروني غرب را نسبت به تكنولوژي، دنياگرايي و لذتگرايي طرح كنيم و معضلاتي كه در قرن جديد مطرح شده است، مثل بحران معنويت و اخلاق، خيلي در اينجا ارزش دارد. مكاتبي كه اين همه آوازه دارند در اين مسائل مشكل دارند و مشكلات مبنايي انسان را حل نكردهاند، خيلي هم بخواهند مشكلات را حل كنند تا دم مرگ راه حل دارند و در مسئله مرگ به بنبست ميرسند. بنده به دانشجو ميگويم اگر قانع ميشوي كه خوب و اگر مشكل داري، اين گونه مكاتب نيز نميتوانند مشكل تو را حل كنند. اينجا بحث آموزههاي فوق عقلي و منابع معرفتي بيرون از فضاي عقل مطرح ميشود كه همان نياز انسان به وحي است. بنده در كلاس در مورد وحي، حقيقت وحي را بحث ميكردم كه بسيار مفيد بود. تلقي متعارف اين است كه پيامبر(ص) در جايي نشسته و يك نفر از پشت ميآيد و يك چيزهايي به پيامبر(ص) ميگويد كه بايد به اطلاع مردم برساند و غالباً به اين صورت فكر ميكنند و تلقي ماديگرايانه دارند. اگر اين تلقي ماديگرايانه درست باشد بايد ديگران هم بتوانند همان را ببينند و بشنوند. در اين زمينه نيز عرفاي ما بحثهاي بسيار خوبي دارند كه فعلاً زمينه براي گفتن وجود ندارد. امام (ره) ميگويد: معجزاتي كه پيامبر انجام ميداد كار خودش بود نفس به مرتبهاي ميرسد كه اين كار را انجام ميدهد و جبرئيل را پيامبر به پائين ميكشد و روح بزرگي است كه حقايق را از بالا به پائين ميكشد و اين طور نيست كه منفعل باشد و يا خداوند با مسيح هماهنگ باشد كه تو فوت كني من مرده را زنده ميكنم، اصلاً مسيح خود به اين درجه رسيده است. اينها خيلي مهم هستند كه انسان ميتواند به كجا برسد و در اين موقع آموزههاي ديني و قرآن چه مسيري را پيشنهاد ميكند و مكاتب ديگر چه مسيري را پيشنهاد ميكنند. و اين مقايسه خيلي خوب است. در اينجا الگوسازي نيز مطرح ميشود و ورود از اين منظر براي دانشجو خيلي قابل قبول است كه مثلاً شما ميخواهيد يك فرم زندگي را انتخاب كنيد الگوها خيلي مهم هستند، خوانندهها، هنرپيشهها، فوتباليستها و مانند اينها اگر انسان فرم ايدهآل زندگي خود را در يك ماكت ببيند برايش خيلي جذاب است و دو مقوله الگو و انسان كامل خيلي مهم هستند. دين اسلام ميگويد كه الگويي كه من معرفي ميكنم، پيامبر اكرم(ص) است. «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(احزاب/21)، انسان كامل و اسوه حسنه است و بعد شواهد و مدارك ميآورد و مطرح ميكند. پيامبر تنها يك واسطه براي انتقال اطلاعات نيست كه معمولاً ما در كلام سنتي، پيامبر را اينگونه ميبينيم؛ در حالي كه پيامبر يك انسان نمونهاي است كه ما بايد از او الگو بگيريم. وحي از حسنات اين نبوت است؛ يعني پيامبر به درجهاي از كمال ميرسد كه خداوند با او صحبت ميكند و اگر شما هم اين مسير را طي كنيد خداوند با شما نيز صحبت خواهد كرد و عرفا نيز به اين معتقد هستند كه باب ولايت مفتوح است. بحث امامت و نبوت در اين قالبها بيان ميشود و جنبههاي ديگر نمودهاي اين بحث ميشوند مثل رهبري اجتماعي، سياسي و ديني از نمودهاي اين مسئله ميشوند. اين همان تصويري است كه عرفاي ما دارند. عرفا به اين معتقدند كه شما بايد يك مسيري را طي كنيد و كسي هست كه اين مسير را رفته باشد حال كدام منطقي است؟ اينكه خودت هر مسيري خواستي بروي با ضريب خطاي بالا يا دست كسي را بگيري كه اين مسير را رفته است در «منطقالطير» عطار، پرندههايي كه پيش سيمرغ ميروند دقيقاً با همين مكانيزم رفتهاند و اين خيلي متحيركننده است. تمامي مباحثي كه غربيها و ما سرهم كرديم تا به اينجا رسيديم، عطار در منطقالطير گفته است. هدهد وقتي به پرندهها ميگويد كه راه بيافتيم به آنها ميگويد كه شما اين چيزها را داريد و اين چيزها را ميخواهيد. سيمرغ همان چيزي است كه شما ميخواهيد. و اينها يعني گنجشك و ساير پرندگان ميخواهند در كنار سيمرغ باشند. بعد ميگويد كه بايد راه بيافتي و در خودت تغيير ايجاد كني تا به آن سيمرغ برسي و بعد مشكلات و موانع راه را بيان ميكند. بعد مرشد ميخواهد كه همان هدهد است كه نبي و امام است و اين نبي كسي است كه راه را رفته است و پيامبر در حديث معراج راه را رفته و عوالم را ديده است و به او نشان دادهاند و هيچ راهي هم به غير اينكه به دنبال اينها برويم نداريم. لذا موارد عيني را مثال ميزنم كه مثلاً شما يك استاد شيمي داريد و اين مثلاً در موضوع جديدي به يك دستاوردي رسيده است آيا شما جز اينكه از او ياد بگيريد تا بتوانيد آن آزمايش را انجام دهيد راه ديگري داريد؟ يا خودت بايد آنقدر استاد باشي كه خود كشف كني و معلوم هم نيست كه به آن برسي. در صورتي كه همان استاد راه را به تو نشان ميدهد و خيلي منطقي است كه ما به دنبال اين راه باشيم و اصلاً بحث تقليد كوركورانه نيست و خيلي معقول است. پيامبري كه يك سري تجربيات را گذرانده و اتفاقاتي برايش رخ داده است، به من و شما ميگويد كه به اين صورت بياييد و چاه و راه را نشان ميدهد. مولوي در اينجا خيلي زيبا ميگويد كه زندگي پر از دام و اطراف شما پر از تله است و تعجب ميكند كه شما چطوري در اين ميدان مين راه ميرويد و اين تمثيل را كه سهروردي نيز دارد ميآورم كه نسبت پيامبران با ما مثل نسبت ما با بچههاست. الان شما به بچه ميگوييد كه دست به اين وسيله نزن خطرناك است و شما ميفهميد كه خطرناك است، ولي بچه ميخواهد خودش امتحان كند. و گاهي ميگويم كه به نظر انديشمندان ما تجربهاي كه غرب در دوره مدرن دارد تجربهاي بچهگانه است؛ مثل بچهاي كه ميخواهد همه چيز را كه يك آدم بزرگ ميداند ميخواهد تجربه كند، ولي پيامدش را دارد و مسيري كه ما بدون دين طي ميكنيم شايد بعداً در دوردستها ما را به پختگي برساند، ولي تلفات زيادي براي ما خواهد داشت و بچه نيز وقتي ميفهمد كه چرخ گوشت خطرناك است كه ديگر دست ندارد. اين جوري كه ميگويم و از مثالهاي مثنوي و ديگران استفاده ميكنم برايشان جا ميافتد و اين مسائل مثل روز برايشان روشن ميشود و برهاني نميخواهد.
يكي از سرفصلهاي انديشه(2)، پلوراليزم ديني است كه دانشجو هم در اين زمينه سئوال دارد. به نظر شما بهتر است اين بحث با چه رويكردي طرح شود؟
اين نيز بحث خيلي مهمي است و در همين فاز قرار ميگيرد كه چرا تنها يك راه خاص براي خوشبختي وجود دارد. در فيلم «مارمولك» نيز اشاره ميشود كه راههاي رسيدن به خدا خيلي زياد است كه بحث خيلي مهمي است. البته بحث علم و دين نيز بسيار مهم است؛ زيرا غالباً بديلي كه براي دين و راهنماي دين مطرح ميكنند علم است و اخيراً بحث آرامشزايي دين و مقوله هنر و ادبيات بايد مطرح شود. بحث فرهنگ و دين هم مهم است، چون الان غربيها عنوان ميكنند كه كاركردهاي دين در جهت رفع نيازهاي بشر بديل دارد؛ مثلاً دين ميخواهد به ما آرامش بدهد، ولي ميتوان اين آرامش را از طريق هنر، ادبيات، مسائلي كه در فراروانشناسي مطرح ميشود مثل يوگا و مانند آن به دست آورد. البته مهمترين معضلة آنها مرگ است. شما در هنر اگر به اوج هنر هم برسيد تا دم مرگ اين وجود دارد. يا بايد فنا را قبول كرد كه ما به دنيا آمدهايم تا بميريم؛ مثلهايدگر، كه خيلي مسخرهاش ميكنند و ايشان در آخر به اين مسئله ميرسد اما اين جواب سئوال ما نيست و جواب ما نشد و در اصل به ما ميگويد كه سئوال نكن و اين نياز را برطرف نميكند اينكه آمدهايم بميريم يعني چه؟
يكي ديگر از بحثهاي جدي در انديشه اسلامي (2) مسئله قلمرو دين يا رابطه دين و دنياست. در اين بحث چگونه وارد ميشويد؟
بحث مهمي كه اخيراً براي دانشجوها پيش آمده بحث «يكپارچگي» است. مثلاً دانشجويي ميگفت يكي از دوستان من خيلي بچة خوب و متديني است، ولي ميگويد من شش روز هفته را كاملاً ديني زندگي ميكنم و جمعهها تعطيل ميكنم. خرمشاهي در حافظشناسي، رندي حافظ را به اين صورت بيان ميكند كه حافظ هم اهل شراب انگوري است و هم اهل شراب معرفتي و اينكه ميتوان بين اينها را جمع كرد خود يك بحث ديگري است و در آخر ميگويد كه شما درست ميگوييد و ميتوان در آخر بين اينها را جمع كرد. مثلاً من با خدا ارتباط و انس دارم، ولي يك وقتي را هم براي خوشگذراني دارم و اين چنين بحثي نيز وجود دارد كه بنده در اينجا نيز از انسانشناسي شروع ميكنم كه فكر ميكنم موفق بودهام. مشكلي كه غربيها در انسانشناسي دارند اين است كه در بحث نفس يا به دوئاليسم دكارتي رسيدهاند، يعني نفس و بدن كاملاً دو جوهر متفاوت هستند و هر كدام اقتضائات خاص خود را دارند و وقتي ديدند دوئاليسم مشكل دارد به مونوئيسم فيزيكاليسم رسيدند، يعني گفتند كه اصلاً نفسي وجود ندارد و انسان تماماً بدن است. ديندارهاي غربي نيز اينگونه فكر ميكنند. در دو جوهر متفاوت كه هر كدام شئون و اقتضائات متفاوتي دارند و مثل هاردديسكي است كه شما پارتيشنبندي ميكنيد ميتوانيد دو قسمت كنيد در يك قسمت روضه بگذاريد و در قسمت ديگر رپ و جاز قرار دهيد و اگر كامپيوتر را روشن كنيد هارديسك دچار مشكلي نميشود. ولي ما ميگوييم كه آدم به اين صورت نيست، بلكه به صورت يكپارچه است و نميتوان حوزه دين را از حوزه زندگي جدا كرد و اين غير ممكن است و شاهد ميآورم از فيلسوفان غربي كه معتقد به يكپارچگي هستند؛ مثل كانت كه ميگويد آدم واحد يكپارچه است و نميتوان او را تكهتكه كرد و در بحث سياست و دين اين بحث خيلي مهم است. غربيها وقتي به اين ميرسند كه دين امر شخصي و دروني است و مسائل اجتماعي مربوط به دنيا و علم است ميگويم آيا واقعاً و انصافاً به اين صورت است؟ آيا من ميتوانم باور به خدا و نوع نگاه به خدا به جهان و آخرت را جدا كنم از ارتباطم با ديگران و جامعه و محيط كار؟ آيا ميتوانم شش روز هفته را با خدا واقعاً انس داشته باشم و روز هفتم را تعطيل كنم. وقتي به اين صورت طرح ميشود دانشجو متوجه ميشود كه اين يك فرض باطلي است و خودش هم به اين نتيجه ميرسد كه شش روزي كه با خدا بوده واقعاً با خدا نبوده است و توهم با خدا بودن داشته است و گمان ميكند كه دو تا شده است. و اين نيز به تحليل ما از آدم بر ميگردد كه قابل تفكيك نيست. غربيها روزهاي يكشنبه را براي خدا گذاشتهاند و شش روز هفته انگار كه خدا وجود ندارد و اين چنين چيزي اصلاً امكان ندارد؛ زيرا انسان يكپارچه است و توضيح ميدهم كه آنچه در اسلام آمده با اين نوع تلقي همسان است و نفسشناسي ملاصدرا نيز به اين صورت است. وي ميگويد: انسان اول يك جوهر مادي است، ولي وقتي كمكم رشد ميكند بُعد جديدي بوجود ميآورد كه متفاوت است و اين دوگانه انگاري از اول وجود ندارد. در واقع ما در مراحلي تضاد دروني را حس ميكنيم يعني غرائض حيواني، ما را به سمتي ميكشند و اميال جديدي كه به وجود آمدهاند ما را به سمتي ديگر ميكشند. اين دوگانگي را حس ميكنيم و الا تا سن بلوغ اين حس را نداريم و آنجا اين حس را احساس ميكنيم. به تعبير آقاي مطهري خود متعالي با خود حيواني شكل ميگيرد و قبل از آن ما يكپارچه هستيم.
ولايت فقيه را چگونه بيان ميكنيد؟ به ويژه مسئله ولايت مطلقه فقيه، با توجه به عدم عصمت ولي فقيه، چگونه ميتوان آن را توجيه كرد؟
بنده عصمت نسبي را بيان ميكنم و خطا ناپذيري نسبي مطرح ميشود در واقع ما قاعده عقلي نيز داريم اگر ما در باره امام معصوم ميگوييم داراي عصمت مطلق است، در اين صورت رهبر اوست و حق نداريم به سراغ كسي ديگر برويم. ولي بعد از اينها علما هستند كه منطقي پشتسرشان است كه اينها بيشتر از همه ميدانند و راه را بهتر ميشناسند. شايد خطا داشته باشند، ولي با ضريب پايين و توضيح ميدهم كه شما يك استادي داريد در يك درسي كه ممكن است خطا داشته باشد. يا اين مثال را كه اگر شما از بچگي معلم نداشتيد در علوم بيشتر رشد ميكرديد يا اينكه معلم داشتيد و آن معلم نيز اشتباه ميكرد و خيلي جاها بلد نبود. بنابراين بهتر است كه با معلم برويم حتي اگر خطا داشته باشد. اين براي دانشجويان معقول و منطقي است و بحث را خيلي سياسي نميكنم، يعني مباني نظري را بيان ميكنم و در سياست بحث متفاوت ميشود و در آنجا بحث مصاديق است نه مفاهيم. البته اين بحث پيوند نزديكي با بحث قبل ـ يعني قلمرو دين ـ دارد. اگر بنا باشد كه زندگي اجتماعي و مسائل اجتماعي ما با زندگي ديني گره بخورد و انسان موجودي يكپارچه باشد كه حيات سياسي، اقتصادي و... او به حيات دينياش مرتبط است پس بايد كسي در رأس جامعه قرار بگيرد كه بيشترين شناخت را از دين دارد.
براي ما خيلي جالب است كه شما براي همه سرفصلها طرح و ديدگاه خاص خود را داريد. به عنوان آخرين سئوال بفرماييد به نظر شما علت اصلي اين مسئله چيست؟
در واقع همه اينها دغدغهها و مسائل ما هستند. يك وقتي مرحوم علامه جعفري، ميگفت: معلمها دو دسته هستند، يكي معلم حرفهاي است و ديگري معلم محقق. از معلمان حرفهاي نميتوان استفاده كرد، يعني اين معلم حرفهاش معلمي است و به شما درس ميدهد ولي چه بسا خودش اينها را قبول ندارد و اعتقادي ندارد و درگير نيست و يك چيزي را ميخواند و به شما ميگويد، ولي دسته ديگر معلمان محقق هستند كه با اين مسائل درگيرند و سعي كردهاند كه بفهمند، چگونه است و بعد از آنكه درك كردند درس بدهند و اين موضوع نيز دخالت دارد. ما با اين مسائل زندگي ميكنيم.
مجدداً بسيار تشكر ميكنيم از اينكه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد و به ما فرصت داديد تا تجربيات گرانبهاي خودتان را به ساير استادان معارف تقديم كنيم.
Designed by PARSA Co.